تبليغاتX
I Will Survive


I Will Survive

صید این کلمات صیاد می طلبد

اما

اما ماهی در هفت "سین "بهار جا مانده است

من این کلمات را در زمستان جمله زاییده ام

جمله زاییده است

خود گوش های احساس سین نشینم شنید

که کلاغ صبح را جمله زاییده است

تا سقط جنون شب برای سگ اسان تر شود

تا جنین خفته لای لولای در جیرجیر کند

که این سوراخ های پیچ در پیچ کلید می طلبند 

که من برای نت "سی" گریه کرده ام

انگار که مرده باشد

که مرده باشم

که سراب باشد 

که سراب باشم

که به فریاد نشسته باشم و کر هم

: این قلب ها را بریز لای متکا تا شیار های عشقت را پر کنند 

که تراکتور ایستاده باشد سرخیابان و برای باران کلاه بخرد

من هم می خرم

برای باران

برای افتاب

یکی هم برای ابر ها 

همه شان کلاه می طلبند

اصلا این دکمه کلاه می طلبد

کلاه سپید شده ی رگ به رگ شده ی پیر

تا به مرگ

تا به افکار

تا به تنها 

تا به جنون گلاویز شده از جریان جز به جز جسم

صید این کلمات سیاد می طلبد

من از این تکرار ها واهمه دارم

من از اعصاب نقل می کنم و از عصب

من از نخ آویزان شده از خرقه ی یک درویش حرف می زنم

همه هم می روند

همه از اصول پیوری می کنند

همه انسان های قانون مندی هستند

همه به حرف همه گوش می دهند 

همه همه را دوست دارند

همه از همه متنفرند

همه سرشار از حماقت شده اند 

من از سیا هه ی دختری سیاه پوش حرف می زنم . عریض و پهن !

سید این کلمات سیاد  می طلبد

"سین " ها به جنون مبتلا می شوند

من از دست های در دهان مانده ی کودک وامانده در دکان قصابی حرف می زنم !

که درخت نشسته باشد روی گاری

که من متلاشی شده باشم

که تناقض بیافرینم برای ادعاهایم 

که صدایم لرز برش دارد وقتی به جمله می افرینمش

از کرگدنی حرف می زنم که  در دهانم جیغ کشید 

بوی تهوع می داد

تشریح شرح انگیز شراب های شره گرفته ی دهانش

بوی بیماری میداد

از بیمارستانی حرف می زنم که تخت هایش سوراخ بود و بیماران پی خوابیدن بر تخت ها بر انتهای سوراخ ها منتهی مشدند که قبرستانی در لابی هتل گران قیمتی بود که اتاق خالی نداشت و هوا گرم بودو حتی دریا هم نداشت و سایه هم نبود

از کلاغی حرف می زنم که کور بود و روی سیم های خار دار نشست و  صبح اتاقم خون بود و خون و خون

از زمان سنجی حرف میزنم که مرد . صاحبش مرد . دنیا مرد

.

.

.

واژه رام میشود

میروم در لایه 

تا عظیمت نگاه خون مرا در بر نگیرد

من روبه روی سردابه ی سرخی نشسته بودم که مرا مخاطب خود میدانست 

و در من به زل نشسته بود

از " از دست رفته " حرف میزنم

واژه ارام نشسته است در سکوت

در کنج

از خزانه ی خز شده ی سست شده ی کلماتم حرف میزنم

که مرا به تردید نشانده است 

تا دست بردارم لای لایه ها

من به کثرت عمق ها ایمان دارم 

با فقدان خودم

و زنبیل پوشالی مرگ

میروم در زنبیل

خش برم میدارد

آرام مینشینم

به کلمه ای بیش نمیمانم

واژه مرا میبلعد

تا روزی از دهان اراجیف زاییده شوم

فریاد میزنم 

فریاد به "بلع " مینشاند مرا

پوسته هایم متلاشی مشود 

نمیگردم

نمیگردد

نمی.... 


پ.ن : اما من چيزي بيشتر ازين ميخوام براي همين نميخوام که بشم يه نفر که از کلمات پشتيباني ميکنه.

نمی دونم به یاد داری وقتی این جمله رو به من گفتی یا نه . حالا رفتی . اما این هرگز از یادم نمی ره .

نمی خوام برده ی کلمات باشم . سعی می کنم . بازم ممنون .

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:38 توسط ملیحه | |

روی خشونت امیز ترین "کلمه" ایستاده ام و به ارامی  واژه ی "مرگ" می اندیشم

 اکسیژن های درون هوای" اه  "زیر رادیکال های انتقام فرو میروند

سیاهه ای از تهاجم می رود در کالبد کلمه  

 کلمه فرو می پاشد

من هم .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:10 توسط ملیحه | |

سرد می شوم و خسته

بالا. پایین .

بالا . پایین .

"چشم هایم تراژدی های تناسخی واقعی هستند .

همه چیز در تکرار رخنه گزیده

من از میان لیوان ها یک نوار کاست را بر داشته ام .

تا وسیله ای برای به "سمع" کشیدن ترانه هایم نداشته باشم . "

باز هم به بالا می روم .

این بار دستی زمخت بر تنم حاکم می شود .

عرق کرده و چرکین .

انگار که از قبل بالا اورده باشم .

"می روم به سمت دایره وار ها و تمام مستطیل ها را جدا می کنم .

می گذارم روی چشم هایم . میروم در اتاقم . مینشینم روی اینه . بر تقارن خود حاکم می شوم . "

به پایین کشیده میشوم .

دست هایی زنانه و لاک خورده .

انگار که سال ها شسته شده باشند . تنم اسیر این دست ها میشود .  

"از میان کتاب ها یک موریانه ی مرده پیدا می کنم . می گذارمش روی لب هایم . از ذوق میمیرم .

به بالا میروم . "

این بار دست ها ارامند .

تنم این ارامش را سال ها بود که طلب می کرد .

"لای دست های خودم میمیرم . سرم را می گذارم در ماهیتابه تا سرخ شود . تمام جنون های کباب شده ام را به دندان های بی سرم خواهم بلعاند . "

به پایین کشیده میشوم .

فشرده میشوم .

خفه میشوم .

دست ها تمام تنم را بی حس می کنند .

انگار که تمام قدرت جهان درشان باشد .

"مداد را بر می دارم و خمیر دندان را روی نکش میکشم . تمام صفحه ی کیبورد را دست نویس می کنم . این بهداشتی ترین چیزی است که نوشته ام . تا بهانه ای شود برای مرگ انفلانزا های درونم ."

چیزی درم فرو می رود .

می چرخد .

بسته میشوم .

ثابت می مانم .

"سنگ قبر را بر می دارم می گذارم لای شال قرمزم . هیچ کس نباید از مرگم با خبر شود . کسی را دل ازرده نخواهم کرد . چشم هایم را می گذارم لب پنجره تا برایم گریه کنند . می روم دستمال بیاورم . بگذار از مهتابی سقف برایت یک اغوش بسازم .

گرم و خواستنی . مهتابی نیم سوز شده . تعادل نمیطلبی ؟

نت ها را می کشم روی پیشانی ات تا حامل ان ها باشی . لب هایم ان ها را می نوازند . پاهایم را می گذارم روی نوار کاست ها . همه شان قهقهه می زنند من هم .

وسیله ای برای به "سمع" کشیدنشان نداشتم

حالا سکوت را شکسته ام .

می نشینم روی اسفالت و از دیوار عکس می اندازم .

می روم در نخ عکس .

تمام دیوار میشود جنون .

صدایی سکوت من و عکس و دیوار و جنون را به هم می ریزد .

گویی انفجار .

دیوار فرو ریخته .

روی اسفالت مینشینم .

و به فقدان دیوار می نگرم .

خلا از جنونم واهمه بر می دارد و می رود .

نابود میشود . "

چیزی درم فرو می رود .

باز میشوم .

تازه میفهمم که دست گیره ی دری بیش نیستم !

کلید را تف میکنم بیرون .

چرخ دنده ها را می چرخانم .

می روم .

میمیرم ...


پ.ن : متن واگویه های یک انسان است که بر اساس اصل "تناسخ" در دنیای پیشین همه چیز را از نگاه یک دست گیره ی در میدیده . و هم اکنون از هر دو زاویه به اطراف خود می نگرد :

 چشم هایم  تراژدی های تناسخی واقعی هستند .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:26 توسط ملیحه | |

صبح ها اصرار را در خامه ی انکار میپوشانم که انگار به انکار دورغ گفته باشم .

تکذیب می کنم .

کلمه ها نمادینی از ذره ذره ی نگاه هایم بودند .

 به دو برابر میرسد و سایه ای برش ساتع میشود .

روی قرص ماهی که کوچک بود و کنار لیوان اب و برای درد انگار خوب بود و من خوب نبودم و ...

شوکت کلمه فرار میکند . به عنوان مبتلا میشوم . همه ی انچه گذشت میشود" مضمون" . بیمار میشوم . به کسی می اندیشم . دروغ نمیگویم . پاره اش میکنم . می خوابم .

خواب مرا می فروشد . به تشنج .

 صبح اسمان هنوز هم شب میماند . انگار که خوابم نبرده باشد . پتو را در دهان شئی فلزی فرو میکنم . به پنجره میروم . عجب شهر شلوغی است اینجا . همینجا روی دهانه ی دهان این عنکبوت . تار هم میزند . جلا داده شده . تار هم میزنم . زمخت . سویه به سو میرو د.

تکذیب میکند .

انگشتان میشوند ارزو . کسی می خواهد بیاید . این پرده ها کشیده میشوند . همه چیز پاک میشود. و همه خوبند . من هم باید خوب باشم . به اجبار باید را بپذیرم.

 باز هم میروم در قنداق .

پیر عصایش را میگذارد . بلند میشود . میرود . میمیرد . انگار که اصلا نبوده باشد . کمی لب ها تمایلشان عوض میشود باز هم برمیگردد .

این ها همیشه گیست . تکذیب میکنی ؟

خوشش امد که امد. نیامد هم ...

این نور را به مرگ بیاوزید . چشم هایم غریبند .

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:38 توسط ملیحه | |

اندام شقیقه روی چین های پیشانی فشار می اورد

سرنگ بازو را دل ازرده می کند

روی پیشانی قرصی نوشته شده بود جنون

خیالت قرص باد

من به درون اکسیژن میروم

چتری هم اویزان بود از دهان تراژدی

رژه متولد میشود

روی ریل اعصاب

نه !

ارامش به عذاب مینشست

تا ارام بنشیند روی اسفالت

و بگوید که چه قدر هیجان زده است

با بینی ای که به شیشه چسبانده شده

و زبانی که در آدامس جویی سبقتی دارد

تیتراژ امروز بی اهمیت است

همین "فقدان " خود حاکی ماجراست

انگار که سکانس از نو شروع شود

:

اندام شقیقه روی چین های پیشانی فشار می اورد

پینه ها عذاب کاری را به رخ میکشیدند

تا کسی ارام پیاده شود و مهربانی تعارف کند

انگار که نیشخندی

تمام اجسام به مرگ می اندیشند

چنان که عادتی

تندیسی تکان می خورد

میشکند

نفسی که بوی مرگ میداد به "سراغ " رفت

.

.

.

.

.

[انتها متولد میشود در ذهن ]

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:21 توسط ملیحه | |

متحملند همه انگار ...

دخیل بسته است به چشم هایش ...

چند روزی است باران نمی بارد ...

گره ها تحمیل شده اند ...

به باران ...

هفدهم روز ضخیمی است ...

خون هم میچکد انگار ...

خط کشیده میشود بر لبه ی دست ها ...

چیزی میانه های مچ ..

تا نه تردیدی باشد و نه هیچ ...

"جریان" لو میرود ...

: دیگر زنده نیست ...

دخیل بسته است به چشم هایش ...

که باران ...

چیزی نزدیکی های مردمک ...

میانه ی مژ...

:دیگر نمیبیند .

"ها " کردن منع میشود ...

همه را پس میدهد به دهان ..

چیزی نزدیکی های ریه ...

:دیگر نفس نمیکشد ...

دخیل بسته است به چشم هایش ..

شاید باران ببارد ...

کم است .

باید سکوت هم روا داشت ..

کلمه ای هم نه ...

دخیل بسته است به چشم هایش ...

باران نمی اید .

واهمه می افریند ...

سرد است و کدر ...

چیزی میانه های سیاهی ...

"تحمیلی " که اجباری کوتاه شده دارد ...

دخیل بسته است به چشم هایش...

نخواهد امد .

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 18:38 توسط ملیحه | |

روز فیکسی ست برای مردن .

ام روز ، روز فیکسی ست برای مردن .

تاب هل می خورد تا کودک جیغ بزند که شاید پدر ،

که شاید پدر شاد است .

بنز قهوه ای با خال های نارنجی صندلی ای داشت که کسی را سوار بر خود برد .

که رفت .

رفت که رفت .

: سلام تلگرافچی!

نامه ی مرا برسان .

فقه خوانه ی ادراک در عذاب است .

ضمیمه اش را ..

صبر کن !

ضمیمه اش را باید نفس هایم بگذاری .

صبر کن .

بگو ،

بگو: هوای آ لوده ی  زیر شهر نفس می خرد .

ضمیمه ندارد .

نخند تلگرافچی !

نخند!

ضمیمه ام نفس ندارد ...

باید اجاق گاز را خاموش کنم .  منتظرم که می مانی ؟

زنگ زدم نبودی .

چون نبودی "انتقام " گرفتم .

تنها دلیلم "فقدانت " بود .

برای خودم قانع کننده بود . برای تو نیست ؟

یک بار تو منتظر نماندی .  حالا یک بار هم من .

صبر کن .

: تلگرافچی ، خبری از او نداری ؟

انگشتان زمخت  را که سوهان نمیزنند !

نه ، ندارد .

باور کن " خیانت " جایی در این صندلی ندارد .

: تلگرافچی ، برو . خداحافظ .

با چنگال بازی نکن ؛ بگذار کمی هم قاشق وول بخورد .

شیر آب هم چکه می کند .

یخچال هم سوخت .

سر کوچه نفس میفروشند .

برایم می خری ؟

لعنت به تو که همیشه خالی بود حساب انسانیتت .

می دانی ؟

روز فیکسی است برای مردن .

تمام دیشب را بیدار بود .

امروز را هم بیدار است .

تمام مردن هایش را بیدار است .

15 سال بیداری کم است ؟

دست من که نیست .

تاریخ این طور می خواست .

لعنت به او که همیشه خالی بود حساب انسانیتش .

شنبه را خواهم خوابید .

اما یک شنبه را بیدار می مانم .

من سریال نمیبینم . نه اینجا . نه انجا .

از دنبال کردن متنفرم.

نه !

یا خوابم ، یا بیدار ، یا مرده ام .

دوشنبه را میمیرم .

تا چهار شنبه که امدی جسدم تجزیه شده باشد .

لعنت به ان ها که همیشه خالی بود حساب انسانیتشان .

همان ها که تمام هفته را خوابند .

که روی بخاری روز نامه میخوانند .

که گمان میکنند شوالیه اند .

که حتی یک بار هم نمرده اند .

تا یک بار بیدار شوند .

 

: این ساعت را کوک کن برای 12 صبح .

قرار مهمی دارم .

تلگرافچی را از طرف من ببوس .

خواستی هم دست دور گردننش بینداز .

با تو ام !

: این ساعت را کوک کن برای 12 صبح .

ساعت فیکسی است برای مردن .


 پ.ن : برای پدر بزرگی (پدر پدرم ) که دوش مُرد خواستم دقیقه ای سکوت کنم اما همه ی ان چه داشتم در سکوت بود. اشک هم اما تازگی نداشت برایم . به یاد خواهم داشتش . به یاد همه ی خنده ها و شادی ها و ارام بودن هایش.

پدر بزرگ اخرین باری که دیدمت کی بود ؟

واهمه دارم از این ندیدن ها .... از این دور دیدن ها .. همه میگفتند .. پیر بود . راحت شد ...

اخرین باری که دیدمت دست هایت را بوسیدم یا نه ؟

واهمه دارم از این در اغوش نگرفتن ها ....

پ.ن . متن بالا را قبل از مرگش نوشتم . گویی همه چیز با هم فیکس شده بود .

 

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:16 توسط ملیحه | |

سراسیمه بودند جیغ هایی که مماس در پیاده رو به "سمت " می کشیدند  اراجیف را .

اراجیف در "کمپانی توصیه "کشیده می شدند ، چنان که کاموا .

آسمان نگارش خود را متوقف می کرد و کاموا او را به لرزه می انداخت .

هوا سرد شده بود .

زمین دست می برد درون توصیه .

تا زنی که روی اجاق نشسته بود ،

با کاموا فلسفه ببافد.

تا گرما گرمش شود .

تا "خاکستر" شود همه ی فلسفه ی در درون زن .

در میدان نشسته بودم .

که کلاغی فقه می خواند .

ساعت سه و نیم نیمه شب بود .

که سشوار را در موهای ان سنگ پشت فرو کردم .

سنگ پشت مرگ بالا آورد .

در میدان نشسته بودم .

که مردی رد میشد .

دسیسه مبتلا بود به جریان .

: این زن از" بدو" چشم هایش" خاکستر" می طلبید .

همان هنگام که سنگ لاخ ها در اجاق فرو می رفتند ، زنی در مرگ غرق شد .

در میدان نشسته بودم .

زنبیلی در دست پیرزنی بود که چادرش گل هایی داشت که تابستان 1372 را به یادم می انداخت که مرده بودم هنوز .

در میدان نشسته بودم .

مارک دار هم بود ، برتن جوانکی خرد سال که بیماری خود کم بینی ازارش میداد ، جیغی رنگ پیراهنش ادعایم را به اثبات میرساند .

در میدان نشسته بودم .

که "گدایی" بودم که در صورت میدان گذران هیچ جز" مرگ" ندیدم .

در میدان دیگر نبودم .

چشم هایم بسته بود و نفسم مسدود .

اما چیزی هنوز هم پیش میرفت .

چیزی "تفکر " وار.

...

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 10:54 توسط ملیحه | |

[ ابتدا متولد میشود در "ذهن "]

.

.

.

.

تا به انفجار در اید متلاشی شده های ریخته در قوطی.

حلبی بود و داغ .

اما ...

اما در بیرون چیزی ریخته میشد در جریان یافته ای مسدود .

چوبی بود و سرد .

شاید ..

شاید شوق دروغ گفته بود به احساس .

ان گاه که" لبخند هایی ملیح" فرو میرفت در قابی که از بدو "ابهام " بود نامش .

شوق ... اری .. شوق دروغ گفته بود به احساس .

همان هنگام که از خیره شدن به این "ابهام صفت "خسته شدی .

از دور میدیدمت .

سایه ای بود پشت چیزی روی چشم هایت .

"پلک " مینامیدی ا ش.

ان قدر زدی که دیگر "نزدی "

توانش را نداشتی .

از دور دیدی ام .

من اما حتی سایه ای هم نبودم برایت .

"وجد" اما احاطه کرده بود برت .

بعد ها شاید می گفتی :

این "سلطنت سایه اندیشی " را از چه اعجوبه ای ستانده ای ؟

تو اما دیگر وجودی باقی نماند برت که رخنه های سوال گونه ی ذهنت را با پاسخ هایم پر کنی .

اینک بر سنگ قبر حلبی ات کنار جعبه ی مداد رنگی ای که دوستش داشتم نشسته ام .

و تو ارام در جلد ۱۲ رنگ رفته ای و جسد وار به رخ میکشی رنگ هایت را تا به من بفهمانی که اگر بخواهی می توانی نباشی .

تا تو را زیادی کِشیده باشم .

و در گودالی فلزی و تیز فرو روی و مرگ برت نزدیک شود .

تا زیادی اذیتت کرده اشم .

که اینک بر سنگ قبر حلبی خالی ات نگاه بیاندازم و خودم را و تمام قاب های "ابهام صفت " را که دست های من و ضجر های تو میکشیدشان تنها بیابم .

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 17:46 توسط ملیحه | |

نفوذ جریان گر گرفته در اعماق کدر" نفس" .

نفسی که راه میبرد همه ی "واژه های سیاه تفکر "را .

"پلیدی "پیش میرفت کماکان .

همه چیز داشت .

سیاهه ی کاملی "بود" از حماقت.

دست برد بر تکیه گاه "تردید".

هل خورد میانه های "افکار ".

تکثیر شد ....

می نواخت ....

تکثیر شد ...

می نوشت ...

تکثیر شد ...

می سوزاند ...

تکثیر شد ...

می ساخت ...

می برد ...

تکثیر شد ..

می کشید ..

زاییده شد از حرف ...

کمی باز هم ..

تکثیر شد ...

فریاد شنیده میشد ...

حرف ها به کلنجار راه میبرد ..

"خود " ها به نگاهی پیش میرفتند تنها ...

"کلمه ها " در ایینه ی غفلت به "لج" صاعقه میسرایاندند...

تکثیر شد و زمان ارام به" کمیت "خود ارزش داد ...

تکثیر شد و سایه ی ارتداد در نور ثابت "خورشید دهان کرکسی" پیر خفه شد .

.....

دست برد میانه ی تردید ..

و از لابه لای کتاب های درون زمین که روانداز چشم در طغیان خود سیلابی ساخته بود برایش تنها یک

"صاعقه " را برداشت ...

و همه ی "خود" ها شاملی شدند از انعکاس داده شده ی "او ".

...

فلسفه ی ذهنیتی را در دسترس مرگ نگذارد هیچ گاه .

به یاد خواهد داشتش .

خوب می داند "عادت "ها " رفتنی اند .

دروغ نخواهد گفت.

اگر نیستیتی در وجود ایجاد شد"سبب " ان را به وجد در خواهد اورد .

روان گسیخته شده انگار .

تنها به یاد می اورم کسی زمانی گفت :

اکنون پرتاب آب دهان خدا دیگر تف نبود ...

اینک استفراغ سیل مرا میبرد .

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:55 توسط ملیحه | |


Design By : Night Skin